سلام و درود به همه دوستان عزیز
فرا رسیدن عید نوروز سال 1391 هجری شمسی رو به همه شما عزیزان تبریک میگم و امیدوارم سالی پر از خوشی و سلامتی و موفقیت داشته باشید 

سلام و درود به همه دوستان عزیز
فرا رسیدن عید نوروز سال 1391 هجری شمسی رو به همه شما عزیزان تبریک میگم و امیدوارم سالی پر از خوشی و سلامتی و موفقیت داشته باشید 

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن . شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت . پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه ، رفت نزدیک تر ، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود .
با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه ، میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ، دیگه سردش نبود !
پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه ، تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد و خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت و دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان !
پیرزن ایستاد ، برگشت و به زن نگاه کرد . زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ، پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه ، مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من ، مستحق دعای خیر … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند ، میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد . پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد . قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش ، دوباره گرمش شده بود …
با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی !
الهی خیر بیبینی ای شب یلدا مادر ...

شب یلداتون مبارک !