درباره نویسنده
علی سلطانی راد
سلام و درود به شما بازدیدکننده گرامی ، حالا که دارین این نوشته رو میخونین معنیش اینه که تو وبلاگ من هستین ! پس از اونجایی که یه عالمه مطالب قشنگ در انتظارتون هست بهتون تبریک میگم و امیدوارم لذت ببرید ! نمیدونم شانسی راهتون به اینجا افتاده یا هدفمند بوده اما به هر حال خوشحال میشم بعد از بازدید امروزتون بازم به من سر بزنید ... در ضمن اگه خواستین مطلبی رو در جای دیگه ای نقل کنین لطفا نام من رو هم همراهش بذارید ... بی نهایت سپاسگزارم ، :-) راستی یه عکس از بچگی هام اینجا گذاشتم حالشو ببرید !!!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
  • شعر (٧)
  • داستان (۳)
  • مناسبت ها (٢)
  • دل نوشته ها (٢)
  • حسین پناهی (٢)
  • مهدی اخوان ثالث (۱)
  • سهراب سپهری (۱)
  • فیلم و سینما (۱)
  • خواندنی ها (۱)
  • رسول یونان (۱)
  • معرفی کتاب (۱)
  • احمد شاملو (۱)
  • موسیقی (۱)
کدهای اضافی کاربر



Powered by : 2khali.blogfa.com

* کیمیاگر *
وبلاگ شخصی علی سلطانی راد
داستانک های زیبا (2)
نویسنده: علی سلطانی راد - ۱۳٩٠/۱٠/۱٧

 

سلام به همگی ، امروز هم داشتم تو سایت های مختلف گشت میزدم دو تا داستانک قشنگ پیدا کردم

اولی تخیلی و نیمه طنز و نیمه آموزندس و دومی هم داستان عرفانی خیلی قشنگیه

لطفا به ادامه مطلب برید ... لبخند


ادامه مطلب ...
نظرات ()



شب یلدا مبارک
نویسنده: علی سلطانی راد - ۱۳٩٠/٩/٢٩

 

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن . شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت . پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه ، رفت نزدیک تر ، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود .

با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه ، میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ، دیگه سردش نبود !

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه ، تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد و خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت و دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان !

پیرزن ایستاد ، برگشت و به زن نگاه کرد . زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ، پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه ، مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من ، مستحق دعای خیر … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند ، میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد . پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد . قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش ، دوباره گرمش شده بود …

با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی !

الهی خیر بیبینی ای شب یلدا مادر ...


 

 

 

شب یلداتون مبارک !

 


نظرات ()



داستانک های زیبا (1)
نویسنده: علی سلطانی راد - ۱۳٩٠/٩/۱٩

سلام به همگی

امروز داشتم تو یه سایتی می گشتم 2 تا داستانک خیلی قشنگ پیدا کردم براتون میذارم سعی میکنم بازم داستانک قشنگی دیدم براتون بذارم

 

       ******

دلش گرفته بود و سخت گریه می کرد. از زندگی خسته شده بود. هر روز یک جور بدبختی و عذاب. تنهایی خیلی آزارش می داد. خوشحال بود که کسی نمی فهمد گریه هایش واقعی است.

کارگردان "کات" داد و همه به آقای بازیگر خسته نباشید گفتند.

                                                                                                                                   محمدرضا مهاجر

 

________________________________________________________________


پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "
پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "
پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "
پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "
پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."
پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "
اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد . " می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "                                                                                                                                                                                            شل سیلور استاین

نظرات ()