درباره نویسنده
علی سلطانی راد
سلام و درود به شما بازدیدکننده گرامی ، حالا که دارین این نوشته رو میخونین معنیش اینه که تو وبلاگ من هستین ! پس از اونجایی که یه عالمه مطالب قشنگ در انتظارتون هست بهتون تبریک میگم و امیدوارم لذت ببرید ! نمیدونم شانسی راهتون به اینجا افتاده یا هدفمند بوده اما به هر حال خوشحال میشم بعد از بازدید امروزتون بازم به من سر بزنید ... در ضمن اگه خواستین مطلبی رو در جای دیگه ای نقل کنین لطفا نام من رو هم همراهش بذارید ... بی نهایت سپاسگزارم ، :-) راستی یه عکس از بچگی هام اینجا گذاشتم حالشو ببرید !!!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
  • شعر (٥)
  • داستان (۳)
  • حسین پناهی (٢)
  • شعر نو (۱)
  • احمد شاملو (۱)
  • معرفی کتاب (۱)
  • مناسبت ها (۱)
  • خواندنی ها (۱)
  • دل نوشته ها (۱)
  • سهراب سپهری (۱)
کدهای اضافی کاربر



Powered by : 2khali.blogfa.com

* کیمیاگر *
وبلاگ شخصی علی سلطانی راد
شعر کوتاه مردگان - مرحوم حسین پناهی (2)
نویسنده: علی سلطانی راد - ۱۳٩٠/۱۱/۱۱

 

                               شعر مردگان

 

 


   چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
  نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
  نه به حرفی دلی را آلوده
   تنها به شمعی قانعند
       و اندکی سکوت ...  

                                                           حسین پناهی

نظرات ()



داستانک های زیبا (2)
نویسنده: علی سلطانی راد - ۱۳٩٠/۱٠/۱٧

 

سلام به همگی ، امروز هم داشتم تو سایت های مختلف گشت میزدم دو تا داستانک قشنگ پیدا کردم

اولی تخیلی و نیمه طنز و نیمه آموزندس و دومی هم داستان عرفانی خیلی قشنگیه

لطفا به ادامه مطلب برید ... لبخند


ادامه مطلب ...
نظرات ()



شعر کوتاه - احمد شاملو (1)
نویسنده: علی سلطانی راد - ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

 

دست ات را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست


*****

احمد شاملو

نظرات ()



شعر کوتاه - مرحوم حسین پناهی (1)
نویسنده: علی سلطانی راد - ۱۳٩٠/۱٠/٦

 

          

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم

*****

شعر از زنده یاد حسین پناهی

نظرات ()



سهراب سپهری (1) - شعر
نویسنده: علی سلطانی راد - ۱۳٩٠/۱٠/٤

 

 

                

 

گوش کن جاده صدا میزند از دور قدم های تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کند
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت :
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است  ...

نظرات ()



 
نویسنده: علی سلطانی راد - ۱۳٩٠/٩/٢٩

 

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن . شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت . پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه ، رفت نزدیک تر ، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود .

با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه ، میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ، دیگه سردش نبود !

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه ، تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد و خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت و دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان !

پیرزن ایستاد ، برگشت و به زن نگاه کرد . زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ، پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه ، مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من ، مستحق دعای خیر … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند ، میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد . پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد . قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش ، دوباره گرمش شده بود …

با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی !

الهی خیر بیبینی ای شب یلدا مادر ...


 

 

 

شب یلداتون مبارک !

 


نظرات ()



شعر لحظه دیدار از مهدی اخوان ثالث
نویسنده: علی سلطانی راد - ۱۳٩٠/٩/٢۱

 


  لحظه دیدار نزدیک است
  باز من دیوانه ام ، مستم
  باز میلرزد، دلم ، دستم
  بازگویی در جهان دیگری هستم
  های! نخراشی بغفلت گونه ام را تیغ
  های، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
  آبرویم را نریزی دل
  ای نخورده مست
  لحظه دیدار نزدیک است ...


                                                        مهدی اخوان ثالث

نظرات ()



معرفی رمان ( بلندی های بادگیر )
نویسنده: علی سلطانی راد - ۱۳٩٠/٩/٢٠

سلام به همه ی دوستان عزیز

کتابی که امروز میخوام بهتون معرفی کنم یکی از بهترین شاهکارهاییه که در طول تاریخ بشری مکتوب شده !

 

جلد کتاب بلندی های بادگیر

بلندی های بادگیر تنها رمان بلند نویسنده اون یعنی امیلی برونته هستش ، البته امیلی دو تا از خواهرهایی که داشته هم نویسنده بودن و خودش هم چندین شهر و نثر کوتاه داره اما در طول عمرش فقط یک رمان نوشته که اون هم در زمان زندگی خودش منتشر نشده بلکه بعد از مرگ امیلی خواهرش شارلوت برونته هم یک مقدار کمی ویرایشش کرده و بعد منتشرش کرده

به طور کلی داستان پیچیدگی و ابهام خاصی نداره اما اونقدر زیبا و تاثیرگذار روایت شده که آدم رو در حال و هوای دنیای خودش غرق میکنه و از معدود داستان هاییه که خواننده خودش رو جای تک تک شخصیت های داستان میذاره و کاملا احساس زنده بودن جو ذاستان رو به آدم میده

در ضمن کتاب ترجمه های مختلفی داره که به نظر من بهترینش ترجمه آقای رضا رضایی - نشر نی  هستش . عکس روی جلدش رو هم در بالا می بینید ...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »